بی قرار

دلتنگم و دوباره دلم بی قرار توست
مرغ دلم گشوده پر و رهسپار توست
عادت نمی کنم به نبودت که سالهاست
چشمم هنوز بر در و در انتظار توست
شاعر: جواد طوماری

دلتنگم و دوباره دلم بی قرار توست
مرغ دلم گشوده پر و رهسپار توست
عادت نمی کنم به نبودت که سالهاست
چشمم هنوز بر در و در انتظار توست
شاعر: جواد طوماری

خانه ات آباد آخر گاهی از ما یاد کن
کلبه ی احزان ما را از کرامت شاد کن
ای زلیخا فکر زندان چاره ی این کار نیست
یوسفت را زود از کنج قفس آزاد کن
آه ای شیرین نمی آید صدای تیشه اش
سر بزن بر بیستون و پرسش فرهاد کن
دل اگر عاشق نباشد هم چو یک ویرانه است
عشق گر ویرانه ای برو آباد کن
تا باده و پیمانه و خونابه ی تاک است از درد و غم و غصه ی ایام چه باک است
تا کی به زر و زیور این خانه بکوشیم چون منزل جاوید همه سینه ی خاک است
از غیر خدا دل ببریم در همه احوال در حشر همین کار پسندیده ملاک است
سرمایه ای از دولت عشق تو ندارم جز این دل غم دیده و این سینه که چاک است
هر کس که به آب جز حیات آب دگر جست گر بر دل دریا بشود باز هلاک است
تا باده و پیمانه و خونابه ی تاک است از درد و غم و غصه ی ایام چه باک است
تا کی به زر و زیور این خانه بکوشیم چون منزل جاوید همه سینه ی خاک است
از غیر خدا دل ببریم در همه احوال در حشر همین کار پسندیده ملاک است
سرمایه ای از دولت عشق تو ندارم جز این دل غم دیده و این سینه که چاک است
هر کس که به آب جز حیات آب دگر جست گر بر دل دریا بشود باز هلاک است

دردم نشد به نزد طبیبان دوا کنم بر هرکه درد خویش برم مبتلا شوم
در آتشش بی افکنم از شوق اشتیاق تا راز چشم مست تو را برملا کنم
شب ها به یاد روی تو سر می نهم به خاک صبحم که شد دوباره هوای تو را کنم
میخواهم از تمام وجودم به رسم عشق تکلیف عاشاقانه ی خود را ادا کنم
میخواهم از حصار درونم رها شوم یا بغض سالخورده ی خود را رها کنم
چون بچه ای که گریه کند بهر مادرش میخواهم از نبودن تو گریه ها کنم
دلتنگ میشوم ولی افسوس چاره نیست باید تحملش به صد آه و نوا کنم
شاید برای عشق پایان خوب نیست من هم دعا و خواسته ی نا به جا کنم

برو من ترک تو بی مهر و وفا را کردم بس که رنجاندیم و با غم تو تا کردم
تو وفادار نبودی به من و پیمانت بارها عهد شکستی و مدارا کردم
آن همه ناز بکردی و من از روی نیاز به همه ساز تو رقصیدم و پروا کردم
گر چه آگه شده بودم که به من میل تو نیست باز با این همه من خواهش بی جا کردم
عاقبت با من دل سوخته یک دل نشدی رفتم از کوی تو و ترک تمنا کردم
هر چه کردی به من از دست قضا می بینی که من آیینهی تقدیر تماشا کردم

به چشم تو سوگند دیگر ندارم به چشمانم اشکی برایت ببارم
تمنای رودم که از شوق دریا برای رسیدن قراری ندارم
اگر می نشینم به یاد تو هستم اگر ایستادم هوای تو دارم
اگر گریه کردم برای تو بوده اگر دردمندم به دردت دچارم
اگر جان بخواهی دریغت ندارم اگر سر بخواهی به پایت گذارم
چگونه بگویم تو را دوست دارم تو را دوست دارم،تو را دوست دارم

امشب از خلوت خود پای به بیرون کردم یادی از باده و پیمانه ی گلگون کردم
هر چه کردم دل از اندیشه ی تو ره نسپرد تا دل غم زده را در طلبت خون کردم
آتشی از دل سودا زده ام شعله کشید دیده را بهر مهارش شط جیحون کردم
زدم از خانه و کاشانه به کوه و صحرا به سرم باز هوای سر مجنون کردم
گوش چرخ پر ز دف و چنگ رقیبان نشنید ناله هایی که من از گردش گردون کردم

تا پرده کنار از رخ زیبای شما رفت عشق آمد و آسودگی از خانه ی ما رفت
دیواره ی اندیشه به یکباره فرو ریخت تا دل به تمنای تو در دام بلا رفت
یک سو نگران از غم آماج ملامت یک سو دل از اندیشه ی بیگانه رها رفت
از گریه ی خونین و خروشان شبانه بر مردمک دیده ندانی که چه ها رفت
صد تیر دعا کرده ام از بهر وصالت افسوس که هر صد به طریقی به خطا رفت
از ناوک مژگان تو ای یار جفا کار بسیار که بر این دل غم دیده جفا رفت
جواد طوماری

ای دل دوباره در غم و اندوه چیستی
محتاج بر ترحم چشمان کیستی
دیگر مبند دل به کسی چون که عاقبت
رفتی بر اعتماد خودت خون گریستی
جواد طوماری